تبليغاتX
در این دیار کسی نداند زبان مرا...
به وبلاگ من خوش آمدید امیدوارم لحظات خوبی داشته باشید

چشمانم رو میبندم و بغض را فرو میدهم

دلم در دستانم میلرزد و کلمات با هزار سنگینی بر

روی صفحه نوشته میشود......هر روز سخت تر

میشوند و دلم لرزان تر.......


گاهی نوشتن سخت میشود.......


گاهی گفتن حرفها سخت میشود.......


گاهی فقط فریاد ارام کنندست و بس......


کاش هیچ دیواری نبود...........هیچ سقفی نبود و

فقط اسمان بود و زمین.......


انقدر فریاد میزدم تا از فریاد خود کر شوم


انقدر زار میزدم و بغض های فرو نشانده ی گذشته


رو از صندوقچه ی کهنه ی کودکیم باد میدادم تا از

این غمباد رها شوم


هرروز سنگینی قفسه سینه ام بیشترو به زانو زدنم

نزدیکتر میشوم.....


دیگر چیزی به زمین خوردن دوباره ام


نمانده.......به انتظار مینشینم و روزهای سیاه اینده


رو ورق میزنم.....صاف و شفاف.........هیچ کدام


شبیه رویاهای کودکیم نیست........حتی شبیه


رویاهای امروز هم نیست.........چقدر فرق.....رویا


پر از نور و درخشندگی .....ولی......ولی اینده سیاه


و تیره......مجبور به نظاره مینشینم و به فرو افتادن


برگهای زرد درخت زندگیم میاندیشم


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:36  توسط نیلوفر  | 


می دو یـــــــــــــــــــــــــــــــــم


فریاد می زنیــــــــــــــــــــــــــم


می ایستیــــــــــــــــــــــــــــــــم


فرار می کنیــــــــــــــــــــــــــــــم


می خندیــــــــــــــــــــــــــــــــــم


اشک می ریزیــــــــــــــــــــــــــم


و مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرگ


هر بار یکی از مــــــــــــــــــا را


یار می کشـــــــــــــــــــــــــــد...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 22:50  توسط نیلوفر  | 

 

وای که چه حس عجیبی دارم.....

اصلا نمیدونم دلم میخواد چی کار کنم

دلم میخواد بنویسم!!!

دلم میخواد داد بزنم!!!!!!

دلم میخواد زار زار گریه کنم

امشب نتونستم به کسی کمک کنم..........

چرا بعضی وقتها ادم دلش میخواد که باری از روی دوش یکی ورداره اما نمیتونه....

بعد که دستش کوتاه میشه..........

 دلش میخواد به طرف بگه میرم و ولش کنه با تمام تنهاییهاشو بره.......

اما بازم نمیتونه

چقدر غم بعضی ها ادم رو ازار میده

داره بارون میاد

هوای دلم و هوای چشمهام ابریه

میخوام امشب من خدا بشم

بیا پایین میخوام من جات بشینم

 

پ.ن: دلم برای وبلاگم تنگ شده بود

پ.ن:دلم برای نوشتن تنگ شده بود

پ.ن:فشار عصبیم زیاد شده دوباره

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 2:15  توسط نیلوفر  | 

آهنگ جديد و بسيار زيبا از سينا سكوت و امير آرام   بنام اشك و عشق (نيلوفر) ...

اين آهنگ زيبا رو از دست ندهيد

آهنگساز : امير آرام    شعر : سينا سكوت

تقديم به نيلوفر عزيز كه در دوره . در دوره سخت زندگي . خودشو فداي دوره سخت ديگران كرد

(كاري از كمپاني رپ طپش)

Image and video hosting by TinyPic

دانلود آهنگ

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 0:40  توسط نیلوفر  | 

 

 

                  رفت به جهنم برای همیشه!

 

پ.ن:خوشحال باشین ... خوشحالم

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 11:14  توسط نیلوفر  | 

در غم هجر روی تو

 رفته ز کف قرار دل

 گر ننمایی‌ام تو رخ

 وای به حال زار دل

 نیست شبی که تا سحر

 خون نفشانم از بصر

 زآن که غم فراق تو

 کرده خراب کار دل

 آمده‌ام که سر نهم

 عشق ترا به سر برم

 ور تو بگویی‌ام که نی

 نی شکنم شکر برم

 اوست نشسته در نظر

 من به کجا نظر برم

 اوست گرفته شهر دل

 من به کجا سفر برم

 مرده بدم زنده شدم

 گریه بدم خنده شدم

 دولت عشق آمد و من

 دولت پاینده شدم

 گفت که دیوانه نه‌ای

 لایق این خانه نه‌ای

 رفتم و دیوانه شدم

 سلسله بندنده شدم

 

***آفتاب که رفت من می مانم و شب زنده داری و اشک ...

 

دوست دارم که به گوشه ای بنشینم و با دل خویش خلوت کنم ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 18:30  توسط نیلوفر  | 

اشک من خودتو نگه دار
نیا پایین منو رسوا می کنی
آخه غم تو میون جمعی
چرا تنها منو پیدا می کنی

می شکنی منو با نگاهی پیش مردم
آخه ای چشم سیاه
خون قلب منو هر شب جای باده
توی مینا می کنی
خون قلب منو هر شب جای باده
توی مینا می کنی

می ریزه رو بالش من
هر شب این اشکای لرزون
بی تو من غمگین و تنها
من پریشون دل پریشون

مستی ام رو تا سحر
پیمونه ام می بینه و بس
غنچه های اشکمو
دست غمت می چینه و بس
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 19:20  توسط نیلوفر  | 


من بی معرفتم یا تو که تنهام گذاشتی؟؟؟...یا تو که نخواستی که من

باشم ولی من بودم همه جوره

من بی معرفتم یا تو که با حرفهات دلم رو شیکوندی و بهم

خندیدی؟؟؟

من بی معرفتم یا تویی که همیشه سرد به من نگاه کردی؟؟؟؟؟؟

من بی معرفتم یا تویی که هیچ وقت سراغی ازم نگرفتی؟؟؟؟

من بی معرفتم یا......................


اگه سراغت نیومدم واسه این بود که همیشه پسم زدی.....واسه این

بود که همیشه سرد بودی....واسه این بود که من خواستم باشم ولی

تو.....

نخواستم دیگه مزاحمت باشم تا برات ناراحتی درست کنم......تو

عشقم بودی....عشق


اما چه فایده که احساساتم یه طرفه بود.....کاش ...کاش فقط یه کم

...فقط یه کم منو می فهمیدی


تو می دونی که من همیشه منتظرتم....اما چرا اینجوری؟؟؟


در ضمن من تولد عزیزترین کسم هیچ وقت یادمنمیره...


چطوری پیدات کنم؟؟؟؟....کمکم کن....


تو رو به اربامون حسین قسمت میدم کمکم...


دیوونه یه بار دیگه مثل قدیم ها باش....به همون دیوونگی....

به همون سردی....اما باش

_________________________________________

نتوانستم كنار بيايم
با غم رفتن تو
گاهي از ته دل
صدايت مي زنم كه باشي
و گاهي برايت مي نويسم
گاه احساس
آنقدر كوچك مي شود
كه دل به دل نوشتن نمي دهد
و اينجا تنها جايي است كه مي نويسم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 18:3  توسط نیلوفر  | 


سلام دوستای خوبم:

مدت هاست که اصلا حال و حوصله درست و حسابی ندارم

حتی اونقدر دل مرده شدم که تولد وبلاگمم یادم رفت

تولدی که با وجودش ارامشی برام بوجود اومد که حاضر نبودم یک ثانیه بدون اون زندگی کنم

تولدی که دوستای خوبی باهاش پیدا کردم مثلافشین و مهر بانو...عسل.. باران...مثل عماد و مهدی و امیر و محسن ومسعود...........خیلی های دیگه که از هر کدومشون چیز های زیادی یاد گرفتم . همشون رو واقعا دوست دارم

این وبلاگ باعث شد حرفهایی رو که دوست داشتم به اونایی که می خواستم بزنم اما نمی تونستم رو با نوشتن بگم و اونها هم بخونن...هر چند هیچ وقت جوابی ازشون ندیدم...اما می دونم که حتما خوندن حرفهام رو

امیدوارم همیشه سالم باشن هر چند که....

خوب دیگه می خوام یه متنی براتون بنویسم که توی یه جایی همین دورو ورا خوندم
امیدوارم خوشتون بیاد

در پناه حق

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

بهشتی دیگر.......
نمی دانم؟؟؟؟ 
اگر یک بار دیگر خلق می گشتم
اگر یک بار دیگر ...نوجوان...کودک و یا نوزاد می گشتم
کدامین راه را از نو نمی رفتم و یا یک بار و صد بارو هزاران بار می رفتم
نمی دانم چه می کردم
چه می خواندم
چه در این عالم بی ریشه و بنیاد می کشتم
نمی دانم
مرا باور کن ای محبوب
تو را سوگند بر ان که پرستش می کنی
هرگز نمی دانم چه می کردم
که اکنون هم نمی دانم
که خوبی و بدی با هم چگونه فرق می دارند
که هرگز یک بد مطلق به چشمانم نمی اید
چنان که عشق و احسان و نکوکاری...
ولی بگذار...
اری... خاطرم امد
اگر یک بار دیگر فرصت دیدار می دیدم
پدر را می پرستیدم همان گونه که مادر را...
و روی کودک پر شور قلبم را به اب پاک ایمان بارها می شستم
و هرگز از کسی خاطر نمی خستم
و شیرین می شدم بر تلخی فرهاد
که فرهاد مرا دیگر غم این بی ستونها نشکند هرگز
و لیلی می شدم شاید
که مجنون بار مجنونی خود از دوش برگیرد
نمیدانم
ولی دیگر به غصه جرات جولان نمی دادم
و با امید بر او که زمرده حی و از حی مرده می زاید
به هر روز که می امد حضوری تازه می دادم
و هر دم شکر می کردم خدای غصه هایم را!!!!!!!!!!!!!!!!
نمی دانم چه سان؟یا کی؟ زمان رفتنم اغاز می گردد
ولی تا این زمان اندک اکنون به جان اموختم که
خدا ما را به دنیا داد تا با هم...برای هم
جهانی را بسازیم پر امید و عشق و ایمان!!!!!!!!!!!!!!!!
که در ان روز اغازین خدا می خواست ان مردم...
که پاک و ساده و امن اند و از هر کوتهی...عاری
شبیه او می دانست انسان چیست....بدانند
این جهان سرد و خاکی را
همین انسان نسیانگر که قلبش بذر نیکی هاست
بهشت دیگری ایجاد خواهد کرد!!!!!!!!!!!!!!!
بیا محبوب چشمانم...که ما با هم...کنار هم
میان این همه تلخی و تنهایی
بهشت عدن و امنی را دوباره سبز می سازیم.............


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 20:48  توسط نیلوفر  | 

بازم سلام

این چند روز زود زود اومدم بهتون سر زدم

امروز تولدمه اما همه بهم تبریک گفتن جز اونیکه باید این کارو می کرد..........

همه روز تولدشون شاد میشن و دامبولو دیمبول راه میندازن اما من هر سال روز تولدم به این فکر میکنم که کاش متولد نشده بودم که حالا مجبور باشم بالاجبار نفس بکشم و راه برم و ..........((البته این افکار هر روزمه اما این روز بیشتر میشه))

با این همه روزهای تکراری....

واقعا زنده ایم که چی کار کنیم؟؟؟؟.....هر روز گناه های جدید انجام بدیم و به کوله بار کناهامون اضافه کنیم؟؟؟؟

دل ادم ها رو بشکنیم و بسوزونیم؟؟؟؟....یا حتی اگه خوبیمو خوبی می کنیم بزاریم که ادم های نامرد دورو ورمون بهمون از پشت خنجر بزنن و تا مدتها جاش رو روی پشتمون حس کنیم...

 

واقعا برای چی زندگی می کنیم؟؟؟؟

من که راضی نیستم...حالم از این دنیا و ادم هاش و نامردی هاشون بهم می خوره

کاش هر روز صبح از انسان پرسیده میشد که می خوای زندگی کنی یا بمیری....

این چه اختیاریه که انسان داره....وقتی حتی نمی تونه به میل خودش نفس بکشه یا نکشه

اینکه میگن انسان اختیار داره یه حرف دروغه چون ما کاری رو میکنیم که از قبل خدا برای ما رقمش زده باشه

می دونم حالا یه سریاتون میاین و موعضه می کنین و یه سری نصیحت بار من می کنین....در این وقته که باید بهتون بگم...البته به قول یکی از دوستان باید بگم که((غم ندارین...))

بی خیال....من خودمم بکشم کسی نمیفهمه چی میگم چون فقط همه بلدیم تقلید کنیم از گذشتگانمون

کی تا حالا دنبال معنی اصلی اسلام و مسلمونیت بوده؟؟؟؟

کی واقعا دروغ نمیگه؟؟؟؟

کی به اصل اهمیت میده و انجامش میده؟؟؟؟

فقط میگیم قران...خدا...پیغمبر...اما به همون خدایی که میپرستیم هیچی بارمون نیست

هیچی

اگه بخوام بازم حرفی اینجا بزنم فکر کنم کلی ناسزا بارم کنین و بگین تو کفر میگی...ولی این  یه واقعیته و برای همه تلخ

 

....................

...

.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 20:9  توسط نیلوفر  | 

سلام

 

فقط اومدم بگم

 

 که عیدتون مبارک

 

 و

 

بخوام که منو از دعای خیرتون

 

 بی نصیب نزارین.

 

قربون دلهای مهربونتون...

 

 

التماس دعا خیلی زیاد

 

شب خوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مهر 1387ساعت 1:2  توسط نیلوفر  | 

امشب دلم می خواست درباره حس جدیدم باهاش صحبت کنم....اما اون خوابش میومد...می خواست سحر بیدار شه...................

حالا حرفهام شده یه بغض........قفسه سینم سنگینی میکنه

چرا بعضی وقتها دوست داریم حرف بزنیم اما اونیکه می خوایم بهش گوش نمیده؟؟؟؟

گوش نمیده چون کار داره....چون خوابش میاد....چون گشنست...ووووووووو هزاران چون و چرایه دیگه

 

 

میگه بعدا در بارش حرف میزنیم....اما من الان بهش نیاز داشتم....همین الان

انگاری خود خواه شدم...............

شایدم نشدم

کاش یه ربع بیشتر می موند.......................من الان بهش نیاز داشتم...فقط الان

 

حرفهام حسی بود فقط برای این زمان....اما اون گفت فردا حرفاتو بگو....اما مگه میشه ادم حسشو نگه داره واسه فردا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اصلا این حرفهارو چرا اینجا زدم...................از دلتنگی فقط فکرم به اینجا رسید.

شب به خیر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 3:9  توسط نیلوفر  | 

سلام به همه دوستای خوبم

چه اونهایی که جدید اومدن...چه اونهایی که از قبل بودن و هستن و می خوان باشن

مدتی بود اصلا حوصله وبلاگ و وبلاگ نویسی نداشتم...و می خواستم تعطیل کنم اینجا رو که گفتم باز سیل نظرات دوستان بر من روانه میشه که چرا می خوای این کارو کنی((توهم گرفتم...خودمو تحویل گرفتم))

منم به خاطر همین صداشو در نیاوردم....اما امشب دلم خواست یه کوچولو اپ کنم

امیدوارم خوشتون بیاد...نظراتتون یادتون نره ها.....وگرنه...

راستی منو دعا کنین...ممنونم...مراقب دلهای مهربونتونم باشین

در پناه ایزد منان

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

اسمان...

امروز اسمان از ان من است

اسمانی صاف...بی رنگ...بی طرف

می شوم ققنوس...نه شاهین...نه سیمرغ

کمی که فکر میکنم می فهمم زیاد مهم نیست که چه باشم

مهم پریدن است

بال گشودن در این اسمان ابی و بکر و بی انتها

اسمانی بی دخل و تصرف

بال می گشایم...پر میزنم می روم بالا

به هر سمت و سویی که می خواهم پر می گشایم

لحظه به لحظه اوج میگیرم

از این زمین و زمانی که انسان ها ساخته اند دور میشوم

چه منظره زیبایی....

انقدر اوج گرفته ام که همه چیز کوچک شده

همه چیز...حتی انسان هایی که خیلی بزرگند

همانهایی که منم ...منم کردنشان گوش اسمان را کر میکند

اما اینجا همه چیز یکسان است

حتی گرگها هم به سگ دیده می شوند

چقدر خوب بود که من همیشه پرنده می ماندم

تا هیچ بزرگی برایم جلوه گر نبود...

اما باید ارام ارام فرود ایم و بالهایم را در اورم

و

انها را به فرشته مهربانم پس بدهم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 22:52  توسط نیلوفر  | 

 

روز رو به اتمام بود وارام ارام جایش را به شب می سپرد

خورشیددر حال افول کردن بود

پسرک با کمک دوستانش ماه را برق می انداختند

با نبردبانهایی بلند از ان بالا می رفتند

تا ماه را پاکیزه کنند...تا ماه کاملا ماه شود

 

در گوشه دیگر دخترک مشغول بود

ستاره هایی را که شب پیش از اسمان چیده بود را

دوباره با نبردبان ازسقف اسمان می اویخت

کار رو به اتمام بود

دخترک اخرین ستاره را به اسمان اویخت و نظاره کرد

خرسند از اتمام کار و درخشش ستارگان...به همه چیز لبخند میزد

در طرف دیگر پسرک به اهستگی بند های ماه را گسست

و ماه را به سوی اسمان رها کرد

اسمان لباس سیاه خود را که مادر بزرگ دوخته بود به تن کرده بود

دیگر همه جا رنگ شب گرفته بود

و همه انسان ها غافل از ان همه زیبایی چشم های خسته خود را روی هم می نهند

 بی توجه به ماه و ستاره ها وبی توجه به دستان پیر مادر بزرگ...

 به خستگی دخترک و پسرک...

 و حتی بی توجه به اینکه ماه و ستاره ها امشب رنگ دیگری دارند... 

شب را به صبح می رساندند

بدون هیچ سپاسی...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 22:6  توسط نیلوفر  | 

سکانس اول:

خورشید تکیه داده است به تو.او هم می داند که تو تکیه گاه خوبی هستی!

یک تکیه گاه با وقار و چند صدم ثانیه ای!

البته دیروز که داشتم با خورشید صحبت می کردم میگفت:که تکیه گاه همیشگی اش هستی!

مثل اینکه چند صدم ثانیه مختص من است و من!

سکانس دوم:

هیچ توجه کرده ای که کوله پشتی خاطراتمان چقدر سنگین شده است؟

این سنگینی هم خوب است و هم بد.

خوب است چون نشان می دهد من و تو چقدر با هم خاطره داریم

-تو خالق خوبی ها و من پدید اورنده بدها(نگو نه!من خودم خوب می دانم!)-

و اما بدی این سنگینی حس مالکیتی ست که من نسبت به تو پیدا کرده ام

حسی که روز به روز دارد بیشتر ریشه می دواند در سلول های بدنم...

وجود همین حس ریشه دار است که باعث شده تاخیر دیدارهای چند صدم ثانیه هفتگی مان...

مرا این چنین باران زده کند...شدید

سکانس سوم:

دارم در هوای تهران قدم می زنم.با درخت ها هم نفس شده ام.

سعی می کنیم از میان حجم وسیع دود و دلتنگی و غربت...

 کمی هوای بهاری با طعم اواز گنجشک ها را تقدیم ریه هایمان کنیم

-مطمئن باش درخت ها هم ریه دارند...قبول نداری؟ببین؟!درخت ها هم ریه دارند من و ان ها قبول داریم-

من وقتی نفس می کشم به تو فکر می کنم و به خودم که دارم در مداری با درجه انتظار زندگی می کنم

چقدر حرف های من و عکس العمل سکوت امیز تو تکراری شده!

سکانس چهارم:

ببین؟!من خیلی خسته شده ام!

من خستگی ترافیک...بی مهری دیگران...مشکلات زندگی...و همه و همه را می توانم تحمل کنم

اما خستگی حاصل از تنهایی که از نبود تو به وجود می اید برایم غیر قابل تحمل است

چرا دوباره سکوت می کنی؟؟؟؟؟

من دیگر از سکوت بدم می اید...من دیگر...

چیزی نگویم بهتر است

****************************************************************

**پی نوشت۱:

این مطلب برگزیده شده از مجله موفقیت...شماره ۱۴۳...نوشته خانوم پرستو عوض زاده می باشد

**پی نوشت ۲:

این مطلب رو خیلی وقته که خوندم اما نتونستم ازش بگزرم.

**پی نوشت۳:

این مجله هر ۱۵ روز یک بار منتشر میشه و من از همین جا تشکر می کنم از دست اندر کاران تهیه این مجله مخصوصا مدیر مسئول ان اقای **احمد حلت**

**پی نوشت۴:

توصیه می کنم حتما این مجله رو مطالعه کنین درسته ماها همه چیز رو می دونیم ...اما یه وقتایی یه تلنگری و یا یک یاد اوری لازمه...

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 22:40  توسط نیلوفر  |