سلام به همه دوستای خوبم
چه اونهایی که جدید اومدن
...چه اونهایی که از قبل بودن و هستن و می خوان باشن
مدتی بود اصلا حوصله وبلاگ و وبلاگ نویسی نداشتم
...و می خواستم تعطیل کنم اینجا رو که گفتم باز سیل نظرات دوستان بر من روانه میشه که چرا می خوای این کارو کنی
((توهم گرفتم
...خودمو تحویل گرفتم))
منم به خاطر همین صداشو در نیاوردم
....اما امشب دلم خواست یه کوچولو اپ کنم
امیدوارم خوشتون بیاد...نظراتتون یادتون نره ها.....وگرنه...
راستی منو دعا کنین

...ممنونم...مراقب دلهای مهربونتونم باشین
در پناه ایزد منان
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
اسمان...
امروز اسمان از ان من است
اسمانی صاف...بی رنگ...بی طرف
می شوم ققنوس...نه شاهین...نه سیمرغ
کمی که فکر میکنم می فهمم زیاد مهم نیست که چه باشم
مهم پریدن است
بال گشودن در این اسمان ابی و بکر و بی انتها
اسمانی بی دخل و تصرف
بال می گشایم...پر میزنم می روم بالا
به هر سمت و سویی که می خواهم پر می گشایم
لحظه به لحظه اوج میگیرم
از این زمین و زمانی که انسان ها ساخته اند دور میشوم
چه منظره زیبایی....
انقدر اوج گرفته ام که همه چیز کوچک شده
همه چیز...حتی انسان هایی که خیلی بزرگند
همانهایی که منم ...منم کردنشان گوش اسمان را کر میکند
اما اینجا همه چیز یکسان است
حتی گرگها هم به سگ دیده می شوند
چقدر خوب بود که من همیشه پرنده می ماندم
تا هیچ بزرگی برایم جلوه گر نبود...
اما باید ارام ارام فرود ایم و بالهایم را در اورم
و
انها را به فرشته مهربانم پس بدهم

|
+| نوشته شده توسط
نیلوفر در چهارشنبه سی ام مرداد 1387
|